چندی پیش تصمیم به تماشای یکی از فیلم های ساخت داخل گرفتیم که تبلیغ زیادی برایش شده بود لذا سی دی آن را تهیه کردیم تا سر فرصت و با دست و پایی آسوده !در منزل تماشا کنیم و سرگرم شویم.مضمون فیلم را نمی دانستم اما به سبب کارگردان معروف و بازیگر قوی اش می دانستم حرفی– در خفا - برای گفتن دارد... دقایق زیادی از فیلم گذشته است،نمایش گذر سریع روز وشب،دیالوگها کم، تن ها خسته و چهره ها افسرده و چالش هایی بی نتیجه برای بهبود اوضاع در یک تالار غذاخوری که متعلق به مردی میانسال و عصبی است.کارگرها می خرند،می شویند،می پزند،می روبند و می سابند،تنها برای ماندن و شراکتی ناخواسته باعده ای ماتم زده که آن تالار را برای فرو نشاندن داغ دلشان و جاری کردن اشک یتیمانشان انتخاب کرده اند و مردمی که برای مثلا" احترام به مردگان و صاحبان عزا و بیشتر به خاطر شادی روح رفتگان!دور خوان رنگین سوگواری می نشینند و اجازه نمی دهند خدای نکرده سرسوزنی از برکات و نعمات سفره، روی زمین بماند! حرف هایی که میان کارگر و کارفرما رد و بدل می شود در حد داد و فریاد، چند فحش و اگر لازم شد یک سیلی آبدار برای محکم کردن امور! اشیا با در نظر گرفتن میلی مترها در کنار هم چیده شده اند و کوچکترین جابجایی سبب از هم پاشیدگی بیشتر روح افسرده و معذب صاحب تالار می شود. شنیدن ناله زنهای بی شوهر و مردان زخم خورده از داغ برادر، دیدن ردیف لباس ها و چادرهای سیاه، اینها دست به دست هم داده و روح و جسم مرد را پوسانده اند.دکترها تاکید دارندکه هرچه زودتر آن ماتم سرا را تعطیل کند و یا سعی کند مراسم جشن و عروسی را هم در تالار برگزار نماید.مرد احتمالا" در زندگیش به ندرت، حتی از چارچوب درتالار خارج شده بود چون خانه اش در طبقه ی بالای تالاراست ! آشپز علیل و زنش، دو مرد جوان و زن جوان دیگری با کودکش – به عنوان کارگران تالار غذاخوری- تن داده اند به هر خفتی برای حراست از چیزهایی که ندارند! داشته هایشان را شاید به اجبار و ناخواسته، سرنوشت به آنها تحمیل کرده بود. امیدهایشان در روزمره گی گم شده است و حتی تیک تیک ساعتی نیست برای یادآوری اینکه زمانی هست که می آید و می رود ! مرد در روزهای آخر زندگی اش می فهمد که می توان خندید و موسیقی گوش داد، می توان سر را کمی بیشتر برگرداند تا شادی دخترکان کوچک را دید و توانست عشق را بیابد و پیوندی را شاهد باشد،فهمید که اگر اشیای زبان بسته ازجایشان تکان بخورند، اتفاق ناگواری نمی افتد و یا مرده ها بعد از تدفینشان، خواب راحتشان را ول نمی کنند تا در تالار منحوسش به پرواز درآیند! ...این روزها که نه، از خیلی خیلی روزهای پیش خنده از لبان مردم ما رفته ! شادی ها هم درست مثل عزاداری ها شده،در عزا به سرمان می کوبیم و سینه هایمان را چاک می دهیم و در شادی با همان نوحه ها و همان کلمات خالی از امید و نشاط و با همان چهره های نشسته ! دستها را روی سر برده و کف می زنیم ! و انقدر این دو شبیه هم و نزدیک به هم شده اند که مرز میان شادی و غم را گم کرده ایم ! دیدن چهره های عبوس و پژمرده و کسانی که با خود حرف می زنند مدتهاست که دیگر تعجبی ندارد . سرها پائین ! نگاه ها روی زمین و حتی الامکان روی کف آسفالت خیابان، گردن ها خمیده و خود ها فرورفته در بیخودی !
به خود تلنگر می زنم که بخندم به این نوشته و آن فیلم و آن آدم ها. خودم را دلداری می دهم که:" بابا همش فیلم بود، تمام شد، بازیگرانش هم از قالب آن آدم های بدبخت و بیچاره درآمده اند و با ماشین های خوشگلشان رفتند خانه و... " تلنگر خودش را به من می زند که: " واقعیت همین است، در این نقطه از دنیا یک پاک کن برداشته اند و لبخند را از چهره ها پاک کرده اند و با پرگار نیم دایره ای رسم کرده اند وارونه، به جای آن.